محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

272

تاريخ الطبرى ( فارسي )

كاران را تباه نكند . » از سدى روايت كرده‌اند كه وقتى يوسف به آنها گفت : « من يوسفم و اين هم برادر من » پوزش خواستند و گفتند : « خدا ترا برگزيد و ما خطا كار بوديم » . و يوسف به آنها گفت : « اينك باكى بر شما نيست و خدا شما را بيامرزد كه او از همه رحيمان رحيمتر است . » و چون يوسف خويشتن را بشناسانيد از حال پدر پرسيد . هم از سدى روايت كرده‌اند كه يوسف گفت : « پدرم پس از من چه كرد . » گفتند : « وقتى بنيامين را از دست داد ، از غم كور شد . » گفت : « پيراهن مرا ببريد و بر چهره او بيفكنيد كه بينا شود و همه كسان خويش را پيش من آريد . » و چون كاروان پسران يعقوب به راه افتاد يعقوب گفت : « اين بوى يوسف است » . از ابو ايوب هوزنى روايت كرده‌اند كه هنگامى كه يوسف پيراهن خويش را سوى يعقوب فرستاد باد اجازه خواست پيش از آنكه مژده رسان بيايد بوى يوسف را سوى يعقوب آورد و يعقوب گفت : « اگر تكذيبم نكنيد ، اين بوى يوسف است . » و هم از ابن عباس روايت كرده‌اند كه چون كاروان به راه افتاد يعقوب گفت : « اين بوى يوسف است . » بسبب آنكه بادى بجنبيد و بوى يوسف را از هشت روز راه بياورد و يعقوب گفت : « اگر تكذيبم نكنيد اين بوى يوسف است . » حسن گويد : شنيده‌ايم كه فاصله آنها هشتاد فرسنگ بود . يوسف به سرزمين مصر بود و يعقوب به سرزمين كنعان و سالها از جداييشان گذشته بود . ابن جريح گويد : شنيده‌ايم كه در آن هنگام هشتاد فرسخ در ميانه فاصله بود كه گفت : « اين بوى يوسف است » و يوسف هفتاد و هفت سال پيش ، از وى جدا شده بود و اينكه گفت : « اگر تكذيبم نكنيد » مقصود اين بود كه اگر سفيهم ندانيد و به پيرى و خرفى منسوبم نكنيد .